پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. ...(تا 2 سال نیستم....)
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است.
پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.
و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي،
بهتر است بالاتر را
نگاه نکني.
زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر
بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و
تفريح،
خدا چندان کاري به کارت ندارد.
اجازه مي دهد که عاشقي کنی.
تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود.
هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و
هر اندازه که عشقت ناب تر شود
و زيباتر،
بيشتر بايد از خدا بترسي.
زیرا خدا از عشق های پاک و زیبا و ناب نمیکذرد،
مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو
در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد.
تو
عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر.
و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و
وصل چه ممکن
و عشق چه آسان،
خدا وارد کار مي شود و
خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛

معشوقت،
هر کس که باشد و هر جا که باشد و
هر قدر که باشد.
خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.
معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي
و نمي داني که
نااميدي زيباترين نتيجه عشق است.
نااميدي از اينجا و آنجا،
نااميدي از اين کس و آن کس.
نااميدي از اين چيز و آن چيز.
تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست.
و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که
آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي.
اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت،
حتي قطره اي هم هدر نرفته است.
![]() |
خدا همه را جمع کرده و همه را
براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر
معشوق خدا ايستاده است؟
تو براي من بود که اين همه راه
آمده اي و
برای من بود که این همه رنج برده ای
براي من بود
که اين همه عشق ورزيده اي.
پس به پاس اين،
قلبت را
و
روحت را
و
دنيايت را
وسعت مي بخشم
و از بي نيازي نصيبي به
تو مي دهم.
و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو
ارزاني اش کند.
...
.....
........
اینم آخر قصه ی وب من بود
آخرش خدا جون پشتم ایستاد...







